نقش معجزه و عصمت در حجیت گواهی نبوی: تحلیل معرفتشناختی دیدگاه خواجه نصیرالدین طوسی
صفحه 1-24
مرتضی حسین زاده
چکیده این پژوهش به تحلیل معرفتشناختی نقش معجزه و عصمت در تضمین حجیت گواهی نبوی از منظر خواجه نصیرالدین طوسی میپردازد. در عصر حاضر که رویکردهای تجربی و عقلانیت علمی غلبه دارد، توجیه باورهای مبتنی بر گواهی دینی با چالشهای جدی مواجه است. پرسش اصلی مقاله آن است که چگونه میتوان به گواهی پیامبران درباره اموری غیرقابلمشاهده و غیرقابلآزمون اعتماد کرد؟ خواجه نصیر با ارائه نظامی سهمرحلهای شامل: (۱) اثبات مقدمات عقلیِ وجود خدا، امکان وحی و ضرورت نبوت، (۲) تصدیق ادعای نبوت از طریق معجزه، و (۳) پذیرش گواهی بر اساس عصمت، چارچوبی منسجم برای توجیه اعتماد به گواهی نبوی عرضه میکند. یافتههای پژوهش نشان میدهد که در نظام فکری او، معجزه بهعنوان دلیل بیرونی (برهان ظاهری) صدق ادعای نبوت را اثبات میکند، در حالیکه عصمت بهعنوان ضمانت درونی (برهان باطنی)، استمرار اعتبار معرفتی گواهی پیامبر را در همه حوزههای دینی تأمین مینماید. این دو مفهوم در تعامل با یکدیگر، نظام معرفتی نسبتاً کاملی برای حجیت گواهی نبوی پدید میآورند. تحلیل تطبیقی با معرفتشناسی معاصر گواهی نشان میدهد که رویکرد خواجه نصیر را میتوان نوعی کاهشگرایی معتدل دانست که با مفاهیمی چون اقتدار معرفتی و قابلیت اعتماد قابل تفسیر است.
تبیین و تحلیل دیدگاه فخرازی و ملاصدرا درباره آیه شریفه؛ فَأَیْنَمَا تُوَلُّوا فَثَمَّ وَجْهُ اللَّه: بررسی تطبیقی
صفحه 25-47
منصور عبدالهی، علی بابایی
چکیده در آیات قرآن، معیت و همراهی خداوند با انسان با عبارت های مختلفی بیان شده است. از منظر اندیشوران دینی احادیثی همچون«کان الله و لم یکن معه شی و الان کما کان» چالش اساسی با مَعیت و همراهی همیشگی خداوند با مخلوقات دارد. به ادعای غالب متکلمان اسلامی هیچ رابطه ماهوی و وجودی بین حق و خلق برقرار نیست. چنان چه با بررسی در تفاسیر آنها از آیات ناظر بر معیت حق تعالی مشخص میشود که حق تعالی از نظر معیت علمی بر تمامی هستی احاطه دارد. در اندیشه متکلمان ارتباط معنا دار و موجه خدا با جهان هستی صرفا با دیدگاه مبتنی بر رابطه تباین وجودی معنا مییابد. از این حیث، فخررازی، اجماع اهل حکمت را بر این میداند که طبق این آیه شریفه خداوند معیت مکانی و زمانی با اشیاء ندارد و تأویل معیت مطرح در این آیه فقط به معیت و احاطه علمی صحیح خواهد بود. ملاصدرا با اصول و مبانی خویش با نگاه عمیق تری به تفسیر و تحلیل آیات ناظر بر معیت الهی و خلق پرداخته است به گونه ای که برداشت های ایشان در میان تفاسیر متکلمین و فلاسفه اسلامی دیده نمی شود. نگاه ملاصدرا در زمینه ارتباط بین خدا و جهان، بیشتر نگاه عرفانی و بر مبنای معیت وجودی تحلیل شده است. از این منظر که تمامی موجودات غیر از خداوند در نظر وی، وجود ظلی دارند و فقط خداوند است که وجود مستقل دارد؛ ملاصدرا برخلاف سایر اندیشمندان دینی معیت خداوند را معیت مجهول الکنه تلقی می کند که فقط راسخان در علم به آن اطلاع دارند و این معیت در ذات حق دگرگونی و تقسیم و کثرتی را به دنبال ندارد. این تحقیق در تلاش است با رویکرد توصیفی، تحلیلی و تطبیقی آرای دو اندیشمند اسلامی را مورد بررسی قرار دهد و نتایج حاصل را در منصه ظهور بگذارد.
تحلیل سه نظریه معاصر از انکشاف الهی در چارچوب نظریات علمی
صفحه 49-74
جواد نوایی، رضا اکبری، حمیدرضا آیت اللهی
چکیده این مقاله نظریههای موریس وایلز، آرتور پیکاک، و دنیس ادواردز را که با استفاده از یافتههای علمی، درصدد بازفهم «انکشاف الهی» هستند مورد تحلیل قرار میدهد. هر سه نفر، از منتقدان بارز نظریه انکشاف الهی لفظمحور از خدا به پیامبران هستند. وایلز با نقدهای چهارگانه به نظریه انکشاف الهی لفظمحور، و استفاده از استعاره «تفسیر خلاقانه اثر هنری» به جای معلم، انکشاف الهی را نه یک مداخله خاص الهی از طریق تعامل شخصوار با پیامبر، بلکه تفسیری انسانی و زمینهمند از حضور کلی خدا در جهان میداند. پیکاک با بیان اشکالات پنجگانه به نظریه انکشاف الهی لفظمحور، طرح «طبیعتگرایی خداباورانه»، و «کنوزیس» (خودمحدودسازی قدرت الهی)، انکشاف الهی را در چارچوب قوانین طبیعی و فرآیندهای تکاملی تبیین میکند. ادواردز نیز با ارائه سه انتقاد از نظریه انکشاف الهی لفظمحور، و با محوریت «آسیبپذیری عشق الهی» در الهیات تثلیثی، انکشاف را فراخوانی برای مشارکت در رابطه عاشقانه خدا میخواند. یافتههای مقاله حاکی از آن است که در این دسته از نظریات، گذار پارادایمی رخ داده است به گونهای که انکشاف الهی به عنوان امری همگانی، دائم و قابل تبیین طبیعی در قالب قوانین جهان معرفی شده است. صاحبان این نظریات، انکشاف الهی را در چارچوب جدید، دارای سازگاری بیشتر با جهان علمی معاصر میدانند که با رهاساختن متون مقدس از چالشهای علمی، امکان تعامل معنوی همه انسانها را با خداوند آسانتر میسازد. هر سه نظریه، با اشکالاتی مواجه هستند که اشکالات جورج الیس از مهمترین آنها محسوب میشود.
نبوت خطابهای مقاوم در عصر بحران زیستمحیطی و کارکرد متون مقدس در خطابه دینی معاصر
فاطمه احمدی
چکیده این مقاله به بررسی و تحلیل نقش سنت نبوی و خطابهٔ دینی در مواجهه با بحرانهای زیستمحیطی میپردازد. این مقاله با الهام از رویکرد «الهیات عملی» و تحلیل آثار پل بالارد و گروه Earth Bible، نشان داده میشود که کاربست متون مقدس میتواند اخلاق زیستمحیطی را در خطابههای دینی ادغام کند. خطابهٔ دینی، اگر با زبان تمثیلی و واژگان برانگیزاننده همراه باشد، نه تنها جنبههای معرفتی وحی را بازنمایی میکند، بلکه به کنشگری نبوی بدل میشود؛ کنشگریای که با اعتراض، گریستن و استغفار در برابر استعمار طبیعت و نابرابری اقلیمی، صدای مسئولیت و همدلی را در جهان امروز زنده میسازد.
امضای عصبی تجربه دینی و مسئله تقلیلگرایی در الهیات
سعیده خویی، سید مهدی بیابانکی
چکیده پژوهشهای دو دهه اخیر در علوم عصبشناختی نشان دادهاند که تجربههای دینی با الگوهای نسبتاً پایدار و قابل تکرار فعالیت مغزی همراهند که از آنها با عنوان «امضای عصبی تجربه دینی» یاد میشود. مقصود از این مفهوم، نه شناسایی یک ناحیه خاص در مغز، بلکه توصیف الگوهای شبکهای و توزیعشدهای از تعامل میان سامانههای عصبی مرتبط با خودآگاهی، توجه، هیجان و معناست که در همزمانی با گزارشهای اولشخص از تجربه دینی مشاهده میشوند. تفسیر این امضا، با مسئله بنیادین تقلیلگرایی مواجه است؛ زیرا همبستگی عصبی تجربه دینی میتواند بهسادگی به فروکاست وجودشناختی آن تعبیر شود.
هدف این مقاله ارائه تحلیلی نظری از مفهوم امضای عصبی تجربه دینی و بررسی امکان تفسیر غیرتقلیلگرایانه آن است. مقاله با رویکردی نظری–تحلیلی، ابتدا ادبیات عصبشناختی معاصر را مرور کرده و سپس دو رویکرد شاخص در تبیین این امضا—یکی مبتنی بر بازسازماندهی شبکههای خودآگاهی و دیگری مبتنی بر تمایز سطوح تبیین—را بهصورت تطبیقی تحلیل میکند. در ادامه، با نشاندادن کاستیهای هر دو رویکرد، مدلی مفهومی بر پایه سه اصل پیشنهاد میشود. نتایج این پژوهش نشان میدهد که امضای عصبی تجربه دینی را میتوان بهعنوان بعد زیستی یک پدیده چندسطحی فهمید که تحقق آن مستلزم فعالیت شبکههای مغزی است، اما تبیین کامل آن بدون ارجاع به سطوح پدیدارشناختی و معناشناختی ممکن نیست. بر این اساس، شناسایی امضای عصبی نه به نفی اعتبار تجربه دینی میانجامد و نه به اثبات آن، بلکه چارچوبی برای گفتوگویی سازنده میان علوم اعصاب و الهیات فراهم میآورد.
بازنمایی پیامبران در سینما: تقابل امر قدسی و روایت زمینی
عارفه گودرزوند چگینی
چکیده بازنمایی پیامبران در سینما همواره با چالشهایی جدی همراه بوده است؛ چالشی که ریشه در تفاوت بنیادین میان زبان دینی و زبان سینما دارد. در سنتهای ابراهیمی، پیامبران بهمثابه واسطههای الهی، حامل وحی و الگوهای اخلاقی، همواره با ویژگیهایی چون عصمت، قداست، و رازآلودگی همراه بودهاند. متون مقدسی همچون قرآن، تورات و انجیل، شخصیت پیامبران را در مقام تجلی امر قدسی بازمینمایند؛ حال آنکه سینما بهعنوان رسانهای روایی و تصویرمحور، در فرایند بازنمایی، ناگزیر به بهرهگیری از مؤلفههایی همچون درام، روایتپذیری، و انسانیسازی است؛ عواملی که سبب میشوند تصویر پیامبران از ساحت فراانسانی و قدسی به سطحی ملموس، انسانی و گاه سکولار فروکاسته شود. این تفاوت تقابلی بنیادین میان امر قدسی در متون دینی و روایت زمینی در سینما ایجاد کرده است. از جمله چالشهای اساسی در بازنمایی سینمایی پیامبران میتوان به انسانیسازی بیش از حد، فقدان شأن فرادینی، حذف معجزه و تقلیل آن به پدیدههای طبیعی و گرایش به قرائتهای سکولار اشاره کرد. چنین بازنماییهایی، ضمن آنکه بهدنبال همذاتپنداری مخاطب هستند، ممکن است به تقدسزدایی و تغییر بنیادین درک عمومی از چهرههای پیامآور الهی بینجامند. افزون بر آن، قدرت سینما در شکلدهی به حافظه جمعی باعث میشود تصاویر خلقشده از پیامبران، در ضمیر مخاطبان بهعنوان الگوهای واقعی و نهایی تثبیت شود؛ فرایندی که میتواند پیامدهای معرفتشناختی و فرهنگی مهمی بهدنبال داشته باشد. با این وجود برخی نیز معتقدند با وجود خاستگاه سکولار و ذات روایتمحور سینما، این رسانه بهواسطۀ ظرفیتهای منحصربهفرد زیباییشناختی و نشانهشناختی خود، میتواند به محفلی برای تجربه دینی و مواجهه با امر قدسی بدل شود. سینما توانایی آن را دارد که نهفقط محتوای دینی را بازنمایی کند، بلکه افقی برای تجربه دینورزانه مخاطب بیافریند و امکان برساخت تجربهای قدسی برای او ا فراهم سازد. این مقاله با اتخاذ رویکردی میانرشتهای و تحلیلی، به واکاوی این تقابل میپردازد و تلاش دارد با مطالعه موردی فیلمهای شاخصی همچون مصائب مسیح (2004)، نوح (2014)، خروج: خدایان و پادشاهان (2014)، آخرین وسوسه مسیح (1988)، زندگی برایان (1979) و محمد رسولالله (1976)، سازوکارهای روایی و بصریای را بررسی کند که در فرایند بازنمایی پیامبران به کار رفتهاند. با این حال، برخی آثار سینمایی با اتخاذ تدابیری هوشمندانه همچون حذف چهره پیامبران، استفاده از روایت غیرمستقیم، تمرکز بر واکنش شخصیتهای پیرامونی، و بهرهگیری از موسیقی و نورپردازی برای القای فضای قدسی، تلاش کردهاند تا تعادلی میان نیازهای زیباییشناختی سینما و اقتضائات دینی حفظ کنند. نمونه موفق آن، فیلم محمد رسولالله ساخته مصطفی عقاد است که با پرهیز از بازنمایی مستقیم چهره پیامبر اسلام، توانسته است فضای معنوی اثر را حفظ کند و در عین حال با مخاطب سینمایی نیز ارتباط برقرار نماید. نتایج این پژوهش نشان میدهد که بازنمایی پیامبران در سینما نهتنها بازتابی از تقابل میان امر قدسی و روایت زمینی است، بلکه گویای تحولات عمیق در نگرش فرهنگی به مفاهیم دینی در عصر مدرن نیز میباشد. این مقاله بر آن است تا ضمن شناسایی چالشها و فرصتهای این بازنماییها، به بررسی نقش رسانهای چون سینما در بازتعریف جایگاه پیامبران در فرهنگ معاصر بپردازد.
